تبليغاتX
آشفته بازار

یکی از موضوعات رنج آوری که در طول سالهای اخیر به واسطه تعاملات نسبتا زیادم با دوستان و جوانان جویای کار بسیار با آن مواجه شدم عدم تطابق مدارک و رشته های تحصیلی خیلی از بچه های خوب با نیاز بازار کار و بدتر از آن با سلایق و روحیات آنهاست به خصوص در بین بچه هایی که روحیه فعالیتهای جمعی فرهنگی و سیاسی را دارند.

آنچه که در بین صحبت های این دسته از دوستان بیشتر نمود پیدا میکند متاسفانه عمدتا به جو روانی دوران دبیرستان در بین دوستان و خانواده برمیگردد. بدین ترتیب که فضای پر استرس این ایام و الزام روانی داوطلب به قبولی در هر رشته و دانشگاهی به خصوص در بین بچه هایی که از نظر تحصیلی متوسط و پائین تر هستد باعث میشود وی خیلی از رشته ها و دانشگا ها را بدون علاقه و یا حتی کمترین بررسی نسبت به بازار کار و آیندهآان و صرفا برای خلاصی از فشار روانی پیش گفته برگزینند . حال آنکه به کرات مشاهده کرده و یا شنیده ام که این انتخابها در بسیاری از موارد منجر به تغییرات عمده در مسیر آینده زندگی وی میگردد.

من جوانان بسیاری را دیده ام که یا به رشته تحصیلی خود علاقه مند بوده اند ولی امروز در اشتغال به واسطه عدم نیاز عمده دستگاه ها و بخشهای دولتی و خصوصی به این رشته سردرگم و افسرده شده اند و یا اصلا به این رشته علاقه نداشته اند و به مرور به حوزه ها و یا رشته های دیگر علاقه مند شده اند که این دومی به خصوص در بین بچه های دارای گرایشات و علایق پررنگ سیاسی و فرهنگی ملموس تر است.

این معضل در وضعیت کنونی کشور که دارای جمعیت فراوان جوان و جویای کار هستیم و حتی فارغ التحصیلان با رشته های دارای بازار کار بهتر نیز در موارد متعددی در پیداکردن کار مطلوب خود باید تلاش زیادی بکنند بسیار جدی و نیاز مند توجه پشت کنکوری هاست.

من از همه دوستان میخواهم در ابتدای امر تنها ره سعادت و خوشبختی را ورود به دانشگاه نبیند و اگر به کاری که نیاز مند تحصیلات آکادمیک نیست علاقه دارند و توان اشغال در آن را دارند خود را معطل نکنندو  کاری را که قرار است بعد از چهار سال تلف کردن وقت در دانشگاه سراغ آن برون از همین الان شروع کنند و یا از هم اکنون که وارد دانشگاه نشده اند با برسی دقیق و کمی همت و تلاش بیشتر رشته متناسب نیاز جامعه و روحیات خود برگینند که در آن امکان پیشرفت و ترقی بیشتری داشته باشند چراکه به صورت تجربی برایم ثابت شده عمده سود و فایده مادی ورود به دانشگاه صرفا عاید دو دسته افراد میشود اول کسانی که با انتخاب رشته صحیح و مورد علاقه خود و بررسی و محاسبه شرایط و بازار کار آن پا به دانشگاه می گذارند و دوم کسانی که علیرغم نبود همه شرایط قبلی رشته انتخاب شده را تا سطوح عالی و به قصد تدریس ادامه میدهند. در غیر این دو صورت به غیر از دسته بیکارها عمده کسانی را که با رشته های غیر مرتبط با شغل فعلی و یا غیر مرتبط با روحیات خود در محیط های اداری دیده ام از چند حالت خارج نبوده اند یا به واسطه عدم علاقه به کاری که به واسطه رشته خود مجبور به اشتغال در آن شده اند دچار افسردگی و بی انگیزگی میشوند یا علی رغم عدم ارتباط رشته با پیگیری و تلاش فراوان در شغل مورد علا قه خود مشغول شده اند ولی چند وقت یکبار سرکوفت خورده و غیر متخصص خوانده میشوند و به واسطه عدم امکان تثبیت شغلی همیشه دچار استرس قطع همکاری و بیکاری هستند و یا اینکه کلا با ارتباطات ویژه برسرکار آمده و علیرغم داشتن ثبات شغلی و پارتی در محل کار همیشه منفور سایر کارکنان میشوند.

...و چه دوستان خوبی داشتم و دارم که شادابی و روحیه بالایشان در دوره دانشگاه جای خود را به  افسردگی و سرخوردگی و سردرگمی مفرط ناشی از این وضعیت داده و متاسفانه در خیلی از موارد هم کاری در خور شانشان از دست کسی برنمی آید و صرفا غرور و جوانی و شخصیتشان بیشتر لطمه میبیند.

پس فقط یک خواهش: کمی همت بیشتر و انتخابی دقیقتر

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 12:11 توسط ناصر حایری |

روز معلم امسال یکی از روزهای خوب و به یادماندنی من بود.

اگر بخواهم کمی به عقبتر برگردم باید برایتان بگویم که من کلاس اول خود را در سال 1367 و در مدرسه حسین مجد محلات گذراندم.مدرسه ای که به واسطه دوری راهش ، مسیر آن را قاطی بچه شهید ها با سرویس بنیاد شهید طی میکردیم تا کلاس سوم که بابای مهربان از اسارت آمد و محنت پیاده گز کردن از آن سال را در عالم کودکی خود با شیرینی آمدنش یر به یر کردیم.مدرسه ای قذیمی و بزرگ که نیم روز اسم پسرانه داشت و نیم روز اسم دخترانه(حضرت زینب) و اگر اشتباه نکنم هنوز هم همینطور است با گذشت 23 سال.

جالبترش این بود که من از سه سالگی در بخشی از همان بنای قدیمی که نامش میثم بود مهدکودک میرفتم یعنی 26 سال پیش ،با همان سرویس بنیاد شهید که راننده اش آن موقع آقاصادق بود و تا همین چند وقت پیش هم بعضی وقتها می دیدمش هرچند کمی پیرتر شده بود ولی بازهم پشت فرمان بود و دانشجوهای دانشگاه آزاد را این طرف و آن طرف می برد (روحش شاد).

از معلمان مهد کودکم خانمها حلاجیان و شکیبی را الان به یاد دارم و کلاس اولمان را هم که خانم آشوری اداره میکرد و باعث افتخار همیشگی ام هست که هر سه را در مراسم عروسی ام در سه سال پیش دعوت کردم و با ذوق و شوق! پشت بلندگوی تالار از زحماتشان تشکر کردم.هم خودم باورم نمیشد این صحنه را، هم آنها و هم سایر مهمانها.

همگی بازنشست شده بودند.امسال هم دوباره شماره خانم آشوری را با مشقتی نسبی پیدا کردم و نه تنها خودم زنگ ردم و تبریک گفتم بلکه به چند نفر از بچه های کلاس هم شماره را دادم تا کمی خستگی اش را بریزانند.

این روز را به آنها و همه معلمان خوبی که فراموش نمیکنند شغلشان شغل انبیاست تبریک میگویم.

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 19:12 توسط ناصر حایری |

این مطلب فقط برای خواندن دو نفر است؛

مانده ام این روزها           خسته و مانده          خسته تر از آنچه که تو می پنداری          و مانده تر از آنچه که خود تصور می کردم!         در این وانفسا        و در این آشفته بازاری که هیچ نامی بر آن نتوان گذاشت.

من علامه نیستم          علم غیب هم ندارم         بولتن روزانه و اینترنت مفتی هم ندارم         تصمیم هم گرفته ام فعلا پول مفت به این روزنامه های مفت خور حرف مفت نویس ندهم        اما چه کنم        سرا پا گیجم         نه اینکه گیج باشم          بلکه گیجم کرده اند          به دنبال چراغی مبگردم         والله به شمعی یا روزنه نور امیدی هم راضی شده ام         که کمی روشنم کند         یا که بیدارم کند از این خواب پریشان          آقا تو چه می کشی از دست من و من ها          من فدای حجب و حیا و مظلومیتت بشوم         اگر تو حقیری پس من و من ها چه هستیم غیر از هیچ؟         آرزو میکنم دروغ باشد همه این من ها         اصلاانشاا... بادمجان است         اصلا موز است انشاا...!           اصلا انشاا... فیلم است           هرچند به سریال بیشتر می ماند          با آن سناریوی گیج کننده اس          که روی اعصاب است          مگر این چه هدفیست که با هر وسیله ای میتوان به آن رسید؟         به خدا خودم از دو لبش شنیدم که گفت هیچ هدف و وسیله ای ارزش حتی یک لحظه ناراحت کردنت را ندارد و ما آمده ایم برای سربازی و جلب رضایتت که همان رضای اوست           البته آن موقع اینجا نبود          کمی پایین تر نشسته بود           آنقدر که نه صدا بلکه دست ما هم به راحتی به او می رسید       با اینکه در بهشت بود          اصلا من از طرف خودم عذر می خواهم          به نسبت تاثیرم        نه در آمدنش          که خیلی هم خوب و هم به موقع بود           بلکه در اینجوری شدنش            هرچند هنوز امیدوارم که موز باشد         به خدا به همان بادمجان هم راضی شده ایم اگر باشد البته             انگار که خواب می بینم            حتی همین حالا که دستانم تکان می خورد و این کلمات را می نویسم           به خدا باورش سخت است          و سخت تر اینکه کاری از دستان قلم شده ام بر نمی آید         جز دعا و دعا و دعا         که بیایند پائین از این خری که حتی اگر خر شیطان هم نباشد باز هم خر خوبی نیست              البته تو آنقدر پدرانه هستی که از بیخ همه چیز را منکر می شوی         ولی چه کنم که نمی توان آنچه را که تو می دانی دانست         و آنچه را که تو می بینی دید         

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 18:13 توسط ناصر حایری |

        سلام

        از اینکه مدتیست قلم مجاز بر روی کاغذ نکشیده و شرح گذشته از دل و دیده را در مرعی و منظر هویدا نکرده و به نقل و طرح لسانی آن بسنده کرده و آن را در موضع قضاوت نادیدگان نگذاشته ام خرده مگیرید!

         حتی همین الان هم که میلاد ابرمرد سیاست و صداقت را بهانه ای میمون برای درد و دل دانسته ام در حال بداحه نویسی بوده و به موضوعات اجازه داده ام خودشان خودشان را اولویت بندی کرده و روی صفحه بیایند،پس سخت نگیرید بر این دلنوشته از دل برآمده!

         نمیدانم عنوان مظلوم ترین ابرقدرت تاریخ تاچه حد گویای این مسئله باشد که بعضی جاها آثار غبار ناشی از جفای مولود کوته بینی و بی بصیرتی گاهی آنقدر فراگیر میشود که اگر از قبل چشمانت به واسطه هرزه ندیدن و زبانت به واسطه هرزه نگفتن و گوشهایت به واسطه هرزه نشنیدن  کارایی کامل خود را از دست نداده باشد،در چنین فضایی جز با تلسکوپ و عینک دید در شب و سمعکهای دوپینگی! نتوانی چیزی دید و شنید، مگر با عصایی سفید! که با آن هم نباید راه برویی مگر به ضرورت! و به آنچه که خودت لمس نکردی اعتماد نکنی و جز در مورد همانها قضاوت نکنی-هرچند آن هم تصویر بعضا ناقصیست-تا اینکه بالاخره فرجی شود وباد و بارانی آید و این نحوست دامن گسترانیده بر سرمن و تو را باخود ببرد یا زمینگیر و ناکارایش کند.و خوشا آنان که قبل از این طوفان یا به واسطه کثرت طی مسیر درست یا به واسطه دردست داشتن نقشه درست توام با نکات ایمنی! یا به واسطه از پیش برگزینی یاری بصیر و راه گشا ،بی هیچ لغزش و واهمه ای هم گلیم خویش از آب کشیدند و هم دست چند بیچاره در راه مانده را گرفتند!

         البته این سکوت یک ساله وبگاهی نه ازین بابست که چیزی برای گفتن و نوشتن در چنته نبود لیک حیرت مشاهده این صحرا و زیادی ساکنین بعضا عجیب الخلقه و رفتار آن و تنوع مناظر و کثرت سوژه ها و باالاخره اینکه از کجا بگویم و بنویسم مرا به خود مشغول کرده بود و قانع به همان شعری که در مطلب پیشین خواندید.حال به این بیافزائید مشغله کاری کمتر نشده و روبه ازدیاد را....

         امروز یعد 19 و 20 سال این حرف پدر را که گاه میگفت دلم برای دوران اسارت تنگ میشود را بیشتر میفهمم ولی باز هم نه کامل.آنگاهی که یادی از صفا و صداقت و یکرنگی های آن به اصطلاح زندان تن میکرد.حسرت جامعه یکدست شده و یکرنگ شده شان را میخورد هرچند عاملش دشمن بود ولی سبب خیر شده بود و خودش غافل بود.البته بعضا اشاره در دل داشت که پدر این آب بسوزد که هم جان ده هست و هم جان گیر و البته در عالم معنا آبروگیر! آنجا گه همه دنبال ماهیگیری هستند! جمعی با قلاب به قصد امرار معاش و تامین اقل قوت روزانه و عقب راندن فقر قبل ان یکون کفرا! و برخی هم  با تور های تودرتو به خیال خام خود برای خالی کردن دست بی منت خدا وماهی فروش شدن و به خود محتاج کردن مردم...

        ... وای از روزی که از پرده برون افتد دستها و نیت ها ! که دیگر دیر است ،چون این از سخت ترین و آخرین عقابهای دنیوی حق است ، مخصوصا برای آنهایی که آب در هاون کوبان مشغول خدایی و بت پرست کردن مردم بودند، آنهم برای لقمه نانی،بت پرست کردن مردمی که خود خوب طعم جنگ و تحریم را چشیده بودند ،از شعب ابیطالب به دست مشرکان کوته بین آن روز تا همین امروز به دست اخلاف ناصالحشان در شرق و غرب گیتی که با مشی محتکرانه ایادی شما غوز بالا غوز دیگریست!

        امان از بی آبرویی...

        دیگر اینجا برای خدا فرقی نمیکندکه تو در کاخ سفید باشی یا کاخ کرملین، یا کاخ سعد آباد و  چندصدمتر اینطرف یا آنطرفتر آن! پشت کوه قاف باشی یا تپه های قیطریه،در مجلس سنای امریکا باشی یا مجلس خودمان،در مجمع روحانیون باصطلاح انقلابی باشی یا مجمع دایر شده برای تشخیص مصلحت،کشور ! ، پیشانی تو و اعوان انصارت مثل زانوی شتر جابرداشته باشد یا دستهایشان به واسطه آفتاب نخوردن و دست به سیاه سفید نزدن پیش دستان پینه زده مردان و زنان و کودکان کاری کوی و برزن و روستا و کویر شرمنده و نوبر باشد،فرقی نمیکند که خودت از سر و کول ملت با لا رفته و به اصطلاخ آقا شده ای یا بچه و فلان فامیل ات را چون غوز بالا غوز به زور علم به دوش مشکلات مردم کرده و آقازاده اش کرده باشی،فرقی نمیکند که تو روزی طلحه الخیر،زبیر سیف الاسلام،بوده ای یا رئیس جمهور و رئیس مجلس و نخست وزیر،چه رسد به اینکه مهمترین مشخصه وامتیازت صرفا پسر،یار یا نوه فلانی بودن باشد !بروید از خودشان بپرسید که چرا گفتند ملاک وضعیت فعلی و حال افراد است شما که ادعای چسبیده بودنتان به امام و شهید بهشتی و شهید مطهری و ... گوش فلک را کر کرده است پس سوزنی هم به خود بزنید،دیدید که فرقی نمیکند از حوزه علمیه قم مدرک گرفته باشی یا از کالج سلطنتی انگلیس،چه برسد به آکسفورد و هاروارد و هاوایی!؟

        امان از بی آبرویی...

        مگر نمیخندید وقتی میگفتند این مملکت را امام زمان اداره میکند! دیدید که اینجا را انصافا خودش خلع لباس و اعتبار و آبرو میکند نه دادگاهای  ویژه! پائین می آورد حتی اگر همه شما نخواهید و بالا میبرد بازهم اگر همه شما نخواهید!این رسم زمانه و وعده خداوند است.چون اینجا حق خودش نیست که بگذرد،حق عیال ا... است،حق پابرهنه هاست،حق مرگ برامریکا و اسرائیل گویانیست که جهان چشم به ابتکار عمل آنها دوخته است، حق پدران و مادران و صاحبان چندین برابر آب استخرهای شما خونیست که بی هدف و انگیزه بر زمین نریخت،حق الذین استضعفوا فی الارض است، حق بیغوله نشین هائیست که شما بر کوخهای آنها کاخ ساختید،همانهایی که روز و شب کار میکنند تا امثال شما و دور و بری هاتان مفت بخورید و بگردید و پول بگیرید و حرف مفت بزنید!حق زن و مردیست که علی رغم همه کمک های بخور و نمیری که به آنها شده هنوز مجبورند کلیه خود را برای بهزیستن و به قیمتی به مراتب کمتر از چند شب عیاشی شما در فلان کشور یاخرج یک مهمانی شبانه یا فلان هزینه غیرضروریتان بفروشند.اینجا دیگر حق بچه یتیم و بچه کشاورز و کارگر و دانشجو و کارمند و حتی جوان یکه و بیکاریست که حتی بلد نیستند جای دولت و مجلس کجاست و حقشان چیست و از  کی و کجا و چگونه باید بستانند،چه برسد به اینکه در تودرتوی کمیسیونها و صحن به اصطلاح علنی آن بساط دریوزگی رای و لابی رای گیری به قیمت بخشش از کیسه خلیفه پهن کنند و روغن چراغ ریخته را وقف مسجد کنند! و به ریش من و تو همه چهل میلیونی که قطعا هیچ کدامشان راضی به این کثافت کاری ها نیستند بخندند.

      امان از بی آبرویی...

      اما کور خوانده اید.این حکایت تا تادیب یا به ذلت و فضاحت کشاندن کامل شما همچنان ادامه دارداگر بخواهید همچنان ملت را به جان هم بیندازید و آتش بیار معرکه اختلاف افکنی شوید و خود عافیت طلبانه روزگار سپری کنید و جیب ملت را خالی و شکم سیری ناپذیز خود از اشتها ی به قدرت و ثروت بی حساب و کتاب را پرکنید و با پرویی با مردم و رسانه چشم درچشم شوید گویی که از ازل هیچ اتفاقی  نیفتاده! و این بهای همان چوب لای چرخ گذاشتن ها و ترمز کشیدنها و توقف های از برای تفرج بی مورد همین شما به اصطلاح آقایان و آقازادگانیست که اگر روز اول بابت آن گوشتان گرفته می شد و جریمه می شدید و از قطاری که با پول و زور ملت حرکت داده شده بود بیرون می شدید و سواری گرفتنتان ادامه نمیافت امروز به خود جرات نمیدادید که ژست سکانداری و مالکیت شش دانگ عرصه و اعیان مملکت را بگیرید و دو قورت و نیمتان هم باقی باشد و ...

      امان از بی آبرویی...


+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر 1389ساعت 12:41 توسط ناصر حایری |


این شعر قابل تامل را یکی از دوستان فرستاده‌ بدون اشاره به نام شاعر:

دير رسيدي جهان جوان شده جانا
دور شدي، دور ديگران شده جانا

خرده شريک مشارکت شده اي حيف
مجمع تشخيص مصلحت شده اي حيف

مرد عمل نيستي تو حضرت نقاش!
باز رو و شمع جمع اهل هنر باش

هرگز، فائز نمي شوي تو در اين جنگ
مردِ سپاه تو «فائزه» ست، زهي ننگ...

اهل کدامين صراط و سيره و سيري
مير حسيني تو يا که مير زبيري؟!

چيست تو را در سر اينک اين سر پيري؟
چيست چنين ساحري و معرکه گيري؟

رسم برادرکشي گذاشتي افسوس
عهد اخوت نگه نداشتي افسوس

باد شدي باده نوشِ مزرعه تاک!
باد شدي گرم رقص با خس و خاشاک

خواري خود را نظاره کن که ببيني:
دلخوش تکبير چند برج نشيني!

دلخوش تحليل ماهواره لندن
دلخوش تکبير ماهپاره جردن

بود «سکوت» تو بيست ساله جفايي
هست «سقوط» تو بيست روزه جزايي

توبه کن از کبر خويش بت شکنانه
نيست خدايي بجز خداي يگانه...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 2:10 توسط ناصر حایری |

این نیز روایتیست از... :        

           -هنوز تبلیغات تمام نشده:هواداران میر پیر اصلاحات با شعار "اگر تقلب نشه موسوی اول میشه"(!) "اگه تقلب بشه ایران،قیامت میشه"گوش شهر را کر کرده اند،طرفداران شیخ نیز هم(!!)

...پسرک میخندد(!)

          -هنوز رای گیری شروع نشده:بر خلاف دوستان آن ور آبی شان(!)همه اصلاح طلبان از احتمال پیروزی صددر صدی خود خبر میدهند،حتی شیخ پیر(!) (که خود پدیده ایست).خوب اشکالی ندارد ،حتما چیزهایی را می دانند که قابلیت انعکاس در نظر سنجیها را نداشته است و این هم از اثرات ارتباط زیاد با توده های مردم است!!...

...پسرک همچنان میخندد(!)

         -هنوز رای گیری به اتمام نرسیده:بعد از گذشت چند ساعت از فراخوان اینترنتی هواداران از همه جا بی خبر،برای انتخاب تیتر پیروزی(!) ،میر اصلاحات در مقابل دوربینهای از قبل هماهنگ شده قرار گرفته و پیروزی خود را که حتی مستند به شمارش اولیه آرا نیز نیست را تبریک می گوید ...

...پسرک همچنان میخندد(!)

        -هنوز شمارش آرا به اتمام نرسیده:پس از مشاهده نتایج اولیه شمارش آرا و درست از آب در آمدن نظرسنجی ها(!)متحدین بازنده با وجود داشتن بیش از ۶۰ هزار ناظر در پای حدود ۴۶ هزار صندوق(!) از تقلب در انتخابات خبر می دهند،حتی شیخ پیر، گویی به جای نماینده ۶۰ هزار ... سر صندوقها داشته اند...

...پسرک همچنان میخندد(!)

         -شمارش آرا به پایان میرسد: و آقای سبز که تا دیروز در پاسخ به برخی افشا گری های،تعداد خلافکاران در کشور را حداکثر ده نفر میدانست(!)و باقی را گل و بلبل (!)،با زیر سوال بردن سلامت و صداقت ۶۰۰ هزار دست اندر کار مردمی برگزاری انتخابات، رسما از تقلب در انتخابات خبر داده و نسخه از قبل پیچیده جهاد خیابانی تا ابطال انتخابات را کلید میزند و...

... پسرک همچنان میخندد(!)

          -شورای نگهبان و همان وزارت کشوری که هنوز دوستان اتوبوسی آقایان از سر و کولش پائین نیامده اند(!) رسما اعلام می کند معترضین مستندات تقلبهای ادعایی خود را اعلام کنند تا همچون مراحل قبلی در حضور نمایندگان خودشان بررسی شود ، دریغ از مستندی در خور ادعا(!)و...

...پسرک همچنان میخندد(!)

          هنوز دود آتشفشانی سطل آشغالهای شمال شهر آرام نگرفته که فرزند یک رجل مصلحت دان سیاسی (!)تاکید میکند که :"روی بازشماری آرا تاکید نشود ،چرا که با بازشماری آرا چیزی عوض نخواهد شدو خیابان ها را و علی الخصوص سطل آشغالها را رها نکنید که رستگاری در همین چیزهاست است"و...

...پسرک همچنان میخندد(!)

         امروز یکی را دیدم که میگفت: "راست میگویند که تقلب شده" و این میر پیر اصلاحات همین تعداد رای را هم ،پس از کسب رای اعتماد قاطبه هشت میلیونی اهل تسنن به این فرزند زهرا(س)(!!) ،با کلی فرا فکنی و جوسازی و دروغ پردازی علیه دکتر و النهایه با زور باقی مانده  همین "مدیران هفت خط"اتوبوسی شان در بدنه دولت به دست آورده و حالا مشکل اینجاست که  فکر نمی کردند با این همه نامردی و حرکات متقلبانه و عوام فریبانه، زور ملت اینگونه بر زور آنها بچربد و کاسه و کوزه شان را خراب کند،و الان هم مانده اند سر دوراهی(!)نه می توانند به نتیجه رضایت بدهند که خیر دنیا را از دستشان به در کرده(!)و نه جرات دارند خواستار باز شماری آرا بشوند که از خیر آخرت نیز باز خواهند ماند(!!) پس ناچارند با زنده باد ابطال انتخابات این چند روز را بگذرانند ...

...خنده بر لبان پسرک خشک میشود و پس از لحظاتی میگرید، از بابت اموالی که این روز ها بر فنا رفت و خونهایی که مفت بر زمین ریخته شد و ملتی که بی هیچ دلیلی رو در روی هم قرار داده شدند... و این همه برای چه؟ همه به این دلیل که عده ای حاضر به پذیرش تصمیم تاریخی ملت و مرگ سیاسی خود نیستند(!)

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 2:20 توسط ناصر حایری |